تبليغاتX
شبنم عشق


عاقبت روز وداعش سر رسید

  خون دل از دیدگان من چکید

در نگاهش مهربانی بود و بس

عاشقی با هم زبانی بود و بس

گر چه لب بربسته بود از گفتگو

در درونش ناله بود و های و هو

با سکوتش گریه را بیچاره کرد

اشک غم را بی دل و آواره کرد

مانده بودم خیره در چشمان او

بی صدا بودم ولی حیران او

کاش فریادی ز دل بیرون شدی

لیلی من از جنون مجنون شدی

گریه میکردم بدون اشک و آه

ناله ها در سینه اما با نگاه

دست خود آهسته او بالا گرفت

از دل مجنون دل لیلا گرفت

گوشه چشمش روان شد چشمه ای

چشمه را در چشم لیلا دیده ای ؟

دل ز کف دادم منم گریان شدم

همنوا با اشک او نالان شدم

با نگاه آخرش پرپر شدم

همچو برگ لاله ی احمر شدم

رفتن او رفتن جان من است

دیدن او دین و ایمان من است

هر کجا باشد خدا یارش بود

دست حق یار و نگهدارش بود ...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:45  توسط از دیار آشنا  | 

به نام تحقق بخش هستی

وبه یاد پهلو شکسته ی اهل بیت

يا زهرا ، نمی دانم،نمی دانم آن زمان که با پهلوی شکسته ات بر زمين خانه ات افتادی کدامين یاس هستی پرپر شد،... چرا می دانم ...می دانم تمام ياسهای هستی پرپر شدند پرپر نه، نابود شدند ،سوختند، مثل دل علی (ع) ...آن که پهلویت را شکست هیچ می دانست آتش به دامان هستی زد ،هیچ می دانست اشک را همنشین چشمان غم آلود زینب کرد هیچ می دانست آغوش گرمت را از حسن و حسینت دریغ کرد هیچ می دانست غم شهادت تو یک عمر دل عاشقانت را می سوزاند... میدانی چه شبهایی با آرزوی دیدن تو در خواب سر بر بالین می گذارم می دانی آرزو می کردم ای کاش تمام دردهای هستی برای من بود اما حتی ذره ای درد به پهلوی تو وارد نمی شد می دانی از غصه ی شهادت سوزناک تو از غصه ی بی مادر شدن فرزاندان تو واز سوگواری همسر تو چه عزای بزرگی در تاروپود بدنم جاری است ای وای ای وای بر آن که این داغ را تا ابد بر دل ما نهاد ....چه طور توانست یاس اهل بیت را پرپر کند چه طور توانست عشق علی را از او بگیرد...!!!

ای وای زهرا جان سرم را بر کدامین سنگ  قبر بکوبانم، بر سر کدامین مزار گل ببرم ،ضجه بزنم ، عزاداری کنم ،باتو درد دل کنم ،از دوری تو ناله کنم ...کدام مزار ...ای وای که ما لیاقت دیدن مزارت را هم  نداریم ...افسوس و صد افسوس که تو را در کنارم ندارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 14:26  توسط از دیار آشنا  | 
حالا که من مسافرم حالا که من بايد برم

همنفس ابرا نشو گريه نکن بخاطرم

فداي اون دلت بشم که مثل شيشه ميشکنه

تو که گناهي نداري اين ديگه تقدير منه

نذار که اشکات بريزه نذار که گريت بگيره

خزون خودش همينجوري هميشه تلخ و دلگيره

حالا که وقت رفتنه لحظه پر کشيدنه

گريه نکن بخاطرم همه چي تقصير منه

دستتو خوب تکون بده براي اين دل کبود

شايد که از يادت بره ميونمون هر چي که بود

بذار که دست جاده ها منو بگيره از دلت

نگو که خاطرات من بيرون نميره از دلت

وقتي که دست تکون ميدي به فاصله ها جون ميدي

مسافر عاشقتو به جاده ها نشون ميدي
 

دستتو خوب تکون بده تا که من از يادت برم

 

نذار که اشکات بريزه گريه نکن به خاطرم

 

ghorub

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 16:26  توسط از دیار آشنا  | 

روی قبرم بنویسد مسافر بودست

بنویسیدکه یک مرغ مهاجر بودست

بنوسید زمین کوچه سرگردانیست

او در این معبر پر حادثه عابر بودست

صفت شاعر اگر همدلی و همدردیست

در رثایم بنویسید که شاعر بودست

بنویسیداگر شعری از او مانده به جای

مردی از طایفه شعر معاصر بودست

مدح گویی و ثنا خوانی اگر دینداریست

بنویسید در این مرحله کافر بودست

غزل هجرت ما را همه جا بنویسید

 

روی قبرم بنویسید مسافر بودست...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 16:23  توسط از دیار آشنا  | 

سلام

یادمه توی پست های اول وبلاگم (سال ۸۴)، یه سوال پرسیدم در مورد اینکه عشق چیه و عاشق کیه؟ چند وقت بعدش جوابشو پیدا کردم ولی حالا کامل ترش رو از زبان خواجه عبدالله انصاری میارم:

دل یگانه گوهری است از درج مکرمت خزانه الهی و دردانه ایست از صدف موهبت نامتناهی

دل ایینه جمال شاهی است                   دل پرتو مظهر الهی است

عشق آتش سوزان است و بحر بیکران است همه جان است قصه ی بی پایان است عقل و ادراک در وی حیران است و دل در یافت وی ناتوان است نهان کننده عیان است و عیان کننده نهان. روح روح است و فتوح فتوح. اگر خاموش باشد دلش چاک کند و از غیر خود پاک کند و اگر بخروشد وی را زیر و زبر کند و شهر را خبر کند. هم آتش است، هم آب؛ هم ظلمت است هم آفتاب. عشق درد است لیکن به درد آرد، چنانکه علت حیات است ،سبب ممات است. هرچند مایه راحت است پیرایه آفت است.

ای آنکه مانده ای بر طبع بر وصال خویش            نشنیده ای که عشق سراسر بلا بود

پروانه ی ضعیف کند جان و دل نثار                     تا پیش شمع یک نفس او را بقا بود

ای عزیز هرکه عزیمت عاشقی دارد گو دل از جان بردارد. هرکه قصد حرم دارد گو بادیه فروگذارد.عاشق را دلی باید بی غش و سینه ای از شور آتش.

دل عاشق خانه شیر است؛ کسی درآید که از جان سیر است. از ماجرای درد عشق حکایت خطاست و از محنت محبت اظهار شکایت نارواست. بر هرکه پرتوی از عشق تافت سعادت دنیا یافت و آخرت دریافت.

مقصود دل و مراد جانی عشق است        سرمایه ی عمر جاودانی عشق است

آن عشق بود کز و بقا یافته خضر             یعنی که حیات جاودانی عشق است

طالب دنیا رنجور است و طالب عقبی مزدور و طالب مولا مسروراست. در رعایت دلها میکوش و عیبها میپوش و دین به دنیا مفروش.

ای عزیز نیکویی نمودن دلها ره یافتن است و دلنوازی کردن به خشنودی شتافتن است. این امریست خجسته که بجز صاحبدلان مقبل در آن قدم نزنند. و این امریست سربسته که غیر صاحب نفسان اهل دل از آن دم نزنند.

خوش عالمی است نیستی؛ هرجا که ایستی نگویند کیستی

عشق چیست؟ شادی رفته و غم آمده

عاشق کیست؟

دمی فروشده جانی برآمده، دیده ای که به دوست آمده نزدیک نیامده، هر که در این راه قدم نهاده واپس نیامده. دل است که بی کوشش آن معرفت حاصل نتوان نمود. دل است که بی وسیله او کامل نتوان بود.

ای عزیز بدان که حضرت حق سبحانه در ظاهر کعبه ای بنا کرد که از سنگ و گل است و در باطن کعبه ای ساخته که از جان و دل است، آن کعبه برداشته ی ابراهیم خلیل است و این کعبه افراشته ی رب جلیل است، آن از احجار و خاک رب و این به اسرار پاک مرتب. آن به مسجدالحرام معروف است و این به مقصدالانام موصوف، آن مشتمل بر مقام ابراهیم و این متصل به الهام رب الکریم. آنجا منزل عرفات ومقامات است و اینجا محل حسنات کرامات است، آن کعبه حجاز است و این کعبه رازها.

در راه خدا دو کعبه آمد منزل         یک کعبه صورت است ویک کعبه دل

تا بتوانی زیارت دلها کن              کافزون ز هزار کعبه آمد یک دل

ای عزیز هرکس داند حقیقت چیست، داند عشق کدام است و عاشق کیست. در این راه مرد باید بود و با دل پر درد باید بود، عاشق باید بی باک باشد، اگرچه او را بیم هلاک باشد.

عشق دردیست که او را دوا نیست و کار عشق هرگز به دعا نیست. عشق مایه آسودگیست ، هرچند مایه فرسودگیست. عاشق هم آتش است وهم آب وهم ظلمت وهم آفتاب. دل عاشق همیشه بیدار است و دیده او گهربار است.

هرکه عاشق نیست ستور است روز را چه کند زانکه شبپره کور است.

عشق آمد شد چو جانم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت نامیست زمن بر من و با قی همه اوست

اگر بسته عشقی خلاصی مجوی که عشق آتش سوزان است وبحری بی پایان است، هم جان است و هم جان را جانان است و قصه بی پایان است و عقل از درک وی حیران است و از دریافت وی ناتوان است.

هدایت همه درد است و نیاز، نهایت همه ناز است و کشف راز. عشق اگر خاموش باشد دل را ازغیر خودش پاک کند و اگر بخروشد وی را زیر و زبر کند و از قصه او همه شهر و کوی را خبر کند. محبت حب را سوزد نه محبوب را و عشق طالب را سوزد نه مطلوب را.

عاشق نبود هر آنکه با جان باشد                جان را چه خطر بود چو جانان باشد

در عشق همیشه عهد و پیمان باشد           گه این باشد به عشق و گه آن باشد

ای عاشق دل سوخته اندوه مدار                   روزی به مراد عاشقان گردد کار...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:58  توسط از دیار آشنا  | 
خدايا من در کلبه فقيرانه خودچيزي را دارم که تو در عرش کبريايي خود نداري ؛
من چون تويي دارم و تو چون خود نداري


 
عاشق باش ، نه عاشق شخصي معين، فقط عاشق باش. بگذار عشق کيفيت وجود تو باشد، نه فقط رابطه تو با شخصي ديگر ، زيرا هرگاه عشق به رابطه تبديل شود، تنها يک نفر را در بر مي گيرد نه کل عالم را.
معامله اي بس خطرناک است برگزيدن يک نفر و مستثني کردن کل عالم، در جايي که کل عالم متعلق به توست و تو متعلق به آن کل،عالم پيوسته عشقش را بر تو جاري مي سازد و پاسخ ندادن به آن ناسپاسي است. عاشق خورشيد باش ، عاشق ماه، ستارگان ، درختان، کوه ها ، انسانها، حيوانها... فقط يک عاشق باش و بگذار کل معشوق تو باشد اين همان چيزيست که تو را ديندار مي کند.آن گاه که هيچ چيز نتواند عشق را محدود سازد، آن گاه که عشق تو بر چيزي متمرکز نيست و فقط حالتي از بودن است، آن گاه عشق عبادت است، مراقبه است و آنگاه عشق رهايي بخش است...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 9:46  توسط از دیار آشنا 
یاران به چشم دل، به رخ یار بنگرید...

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""

جهان را گر بهار آورد ، ما را روی یار آورد

ببین کز جمله دولت ها کدام آورد مستان را

بیا بنگر نگارین شد ؛ جهان تلخ شیرین شد

که بلبل از سر مستی کلام آورد مستان را

نگر کان میوه ی غیبی زباغ کشف و بی ریبی

به مهر و لطف بی عیبی به کام آورد مستان را ..

بهار که می رسد ، همه مفتون و دلگشاده از لطافت و ملاحت طبیعت می شوند ، طراوت چمن ؛رنگهای چشم نواز ، عطر گل سرخ ... چه خوب است این زیبایی طبیعی را که، می ستاییم و از آن سرمست می شویم ؛ با صورت های حقیقی زیبایی و ریتم های پوینده معنا ، تلفیق کنیم تا ؛آن دگرگونی روحی نیز حاصل آید !...

سلام
بیست روز از سال جدید هم گذشت...

این اولین باریه که خودم دارم مطلب توی وبلاگ می نویسم و از تراوشات ذهن کند خودم استفاده می کنم

یک سال دیگه هم از عمرمون گذشت مثل سالهای پیش که گذشتن و شاید سالهای آینده که هنوز نیومدن
توی سالی که گذشت ما چه کار کردیم؟!!
تونستیم یه قدم به هدفمون نزدیکتر بشیم؟؟! اصلا آیا هدف داریم؟!
مگه میشه آدم هدف نداشته باشه؟!!!
برای امسال برنامه مون چیه؟
اصلا برنامه داریم؟
اگه قراره هر روز و هر سالمون مثل هم باشه برای چی زنده ایم؟!! اگه قراره دچار روزمره گی بشیم و همه چی رنگ تکرار به خودش بگیره... معنای زندگی اینه؟!!!...
وقتشه یه تکونی به خودمون بدیم... حتی به اندازه یک قدم
مهم اینه که بخوایم و قدم برداریم .... شروع هر چیز خیلی مهمه ؛ وقتی که شروع شد خود به خود جلو میره
پس بیایید قدم اول رو برداریم ...

زندگي با همه وسعت خويش

مسلک ساکت غم خوردن نيست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست

اضطراب و هوس و ديدن و ناديدن نيست

زندگي خوردن وخوابيدن نيست

زندگي جنبش وجاري شدن است

زندگي کوشش و راهي شدن است

از تماشاگه آغاز حيات

تا به جايي که خدا مي داند...


 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:39  توسط از دیار آشنا  | 
به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است

 

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود

من به آنان گفتم:

آفتابي لب درگاه شماست

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد

 

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست

همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ

در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است

كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند

پي گوهر باشيد

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد

 

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم

و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ

به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت

 

و به آنان گفتم :

هر كه در حافظه چوب ببيند باغي

صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند

هركه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود

آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند

مي گشايد گره پنجره ها را با آه

 

زير بيدي بوديم

برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :

چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟

مي شنيديم كه بهم مي گفتند:

سحر ميداند،سحر!

 

سر هر كوه رسولي ديدند

ابر انكار به دوش آوردند

باد را نازل كرديم

تا كلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودي بود،

چشمشان را بستيم

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش

جيبشان را پر عادت كرديم

خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم

سهراب سپهری
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 8:47  توسط از دیار آشنا  | 

جرالدين دخترم

 جرالدین

از تو دورم ولي يك لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود. اما تو كجائي ؟ در پاريس روي صحنه تئاتر پرشكوهجرالدين شانزه ليزه

اين را ميدانم و چنان است كه گوئي در اين سكوت شبانگاهي آهنگ قدمهايت را ميشنوم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشكوه ، نقش آن دختر زيباي حاكمي است كه اسير خان تاتار شده است.

جرالدين ، در نقش ، ستاره باش ، بدرخش ، اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهائي كه برايت فرستاده اند تورا فرصت هشياري داد.امروز نوبت توست كه صداي كف زدنهاي تماشاگران گاهي تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولي گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا كن. زندگي آنان كه با شكم گرسنه در حاليكه پاهايشان از بينوائي ميلرزد و هنرنمائي ميكند. من خودم يكي از ايشان بودم. تو مرا درست نميشناسي. در آن شبهاي بسي دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه هاي خود را هرگز نگفتم ، آن هم داستاني شنيدني است. داستان آن دلقك گرسنه اي كه در پست ترين صحنه هاي لندن آواز ميخواند و صدقه ميگيرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام ، من درد نابساماني را كشيده ام و از اينها بالاتر ، رنج حقارت آن دلقك دوره گرد كه اقيانوسي از غرور در دلش موج ميزند اما سكه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نميكند را نيز احساس كرده ام. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنكه بميرند نبايد حرفي زد. داستان من بكار نمي آيد، از تو حرف بزنم . بدنبال نام تو ، نام من است ، چاپلين.

جرالدين دخترم ،

دنيائي كه تو در آن زندگي ميكني دنياي هنرپيشگي و موسيقي است. نيمه شب آن هنگام كه از سالن پر شكوه تئاتر بيرون مي آئي ، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش كن ولي حال آن راننده تاكسي را كه تو را به منزل ميرساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت ، مبلغي پنهاني در جيبش بگذار.

به وكيل خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا بپردازد. اما براي خرجهاي ديگرت ، بايد يراي آن صورت حساب بفرستي . دخترم ، گاه وبيگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد ، مردم را نگاه كن ، زنان بيوه و كودكان يتيم را بشناس و دست كم روزي يكبار بگو : « من هم از آنها هستم» . تو واقعاً يكي از آنها هستي و نه بيشتر

هنر قبل از آنكه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پاي او را ميشكند. وقتي به مرحله اي رسيدي كه خود را برتر از تماشاگران خويش بداني ، همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسي خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب ميشناسم. آنجا بازيگران همانند خويش را خواهي ديد كه قرنها پيش ، زيباتر ، چالاكتر و مغرورتر از تو هنرنمائي ميكنند. اما در آنجا از نور خيره كننده نور افكنهاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست. نور افكن كوليها تنها نور ماه است. نگاه كن آيا بهتر از تو هنرنمائي نميكنند ؟ اعتراف كن دخترم

هميشه كسي هست كه بهتر از تو هنرنمائي كند و اين را بدان كه هرگز در خانواده چارلي چاپلين كسي آنقدر گستاخ نبوده است كه يك كالسكه ران يا يك گداي كنار رود سن يا كولي هنرمند حومه پاريس را ناسزائي بگويد.

دخترم چكي سفيد برايت فرستاده ام كه هر چه دلت ميخواهد بگيري و خرج كني ولي هر وقت خواستي دو فرانك خرج كني با خود بگو سومين فرانك از آن من نيست. اين مال يك فقير گمنام باشد كه امشب به يك فرانك احتياج دارد. جستجو لازم نيست ، اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت. اگر از پول و سكه براي تو حرف ميزنم براي آن است كه از نيروي فريب و افسون اين فرزند شيطان خوب آگاهم. من زماني دراز در سيرك زيسته ام و هميشه و هر لحظه براي بندبازاني كه بر روي ريسماني بس نازك و لرزنده راه ميرفتند نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم كه مردم بر روي زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان ريسمان ناستوار ، سقوط ميكنند.

جرالدين دخترم،

پدرت با تو حرف ميزند. شايد شبي درخشش گرانبها ترين الماس اين جهان تو را بفريبد. آن شب است كه اين الماس همان ريسمان نااستوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است. روزي كه چهره زيباي يك اشراف زاده بي بند و بار ترا بفريبد، آن روز است كه بندباز ناشي خواهي بود زيرا بندبازان ناشي هميشه سقوط خواهند كرد. از اين رو دل به زر و زيور مبند. بزرگترين الماس جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه ميدرخشد.

اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي با او يكدل باش و براستي او را دوست بدار و معني اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام كه در اين خصوص براي تو نامه اي بنويسد. او بهتر از من معني عشق را ميداند. او براي تعريف عشق كه معني آن يكدلي است ، شايسته تر از من است.

دخترم . هيچكس و هيچ چيز ديگر را در اين جهان نميتوان يافت كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پاي خود را به خاطر آن عريان كند. برهنگي بيماري عصر ماست. به گمان من ، تن تو بايد مال كسي باشد كه روحش را براي تو عريان كرده است.

جرالدين،

براي تو حرف بسيار دارم ولي به موقع ديگر ميگذارم و با اين آخرين پيام ، نامه را پايان مي بخشم.

« انسان باش پاكدل و يكدل، زيرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن ، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است.»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:9  توسط از دیار آشنا  | 

با وجود نگاه سردت، همان اولين نگاه كافى بود تا به تو دل ببندم. آن روز وقتى استاد از تو خواست تا مدل طراحى ديگران شوى، انگشتانم شروع به لرزيدن كردند. باورم نمى‏شد كه مى‏توانم بدون واهمه از نگاه سرد و شماتت‏بارت، به راحتى چشم به تو بدوزم و چهره‏اى را كه آن قدر دست نيافتنى به نظر مى‏رسيد، براى هميشه از آن خود كنم. همه نگاه‏ها خيره به تو بود. از نگاه دخترها، چيز زيادى نمى‏شد فهميد؛ اما در نگاه پسرها تحسين و برق خاصى بود كه مرا به وحشت مى‏انداخت. سعى كردم به هيچ چيز جز تو نينديشم؛ دست به كار شدم. اول طرح كلى اندام تو را نشسته بر روى سه پايه كشيدم و بعد به جزئيات پرداختم. عجله داشتم تا هر چه زودتر، صورتت را كامل كنم. براى اولين بار بود كه تناسب اجزا را مو به مو رعايت مى‏كردم. دلم مى‏خواست تمام اجزاى صورت تو در جاى واقعى خود قرار بگيرند. لبان كوچك و خوش فرمت را همان گونه كه بودند، با همان ظرافت كشيدم و بينى و ابروان را و چشم‏هايت را؛ همان چشم‏هاى درشتى كه مژگان بلندت از آن حفاظت مى‏كرد تا من يا ديگرى نتوانيم از مردمك سياه چشمانت، به قلب تو نفوذ كنيم.

استاد، قدم زنان از كنارمان مى‏گذشت و من سنگينى نگاهش را هنگامى كه به من رسيد، حس كردم؛ اما بر عكس هميشه، بى‏توجه به حضور او، به كارم ادامه دادم. استاد پس از مدتى مكث، سرى به علامت تأييد تكان داد و از كنارم گذشت. من نفس آسوده‏اى كشيدم؛ زيرا دوست داشتم هنگامى كه خود را در چشمان تو غرق مى‏كنم، كسى شاهدم نباشد.

دخترها به تو مثل ديگر مدل‏هايى كه استاد برايشان مى‏گذاشت، نگاه مى‏كردند؛ آنها طرح اندام تو را مانند كشيدن يك كوزه باريك و راحت مى‏پنداشتند و پسرها هنوز در طرح كلى اندامت مانده بودند و من به سايه و روشن‏هايت رسيده بودم و تو آرام و خاموش، بى‏آن كه حركتى كنى، بر روى سه پايه نشسته بودى. دلم مى‏خواست بدانم به چه مى‏انديشى. نامت بهار بود؛ ولى خلق و خويت زمستانى. كاش مى‏توانستم راهى براى آب كردن يخ‏هاى وجودت پيدا كنم. جادوى چشمان سياهت، مرا به خلسه برده بود كه صداى استاد همه را متوجه من كرد.

«آقاى... مثل اين كه كار شما تمام شده، ما مى‏توانيم آن را ببينيم»؟ همه منتظر بودند تا طرح را ببينند؛ حتى تو. من كمى از كارم فاصله گرفتم. استاد و بچه‏ها دور من جمع شدند و تو همچنان بى‏حركت در جايت نشسته بودى و من بى‏توجه به حضور آنها، تنها تو را مى‏ديدم.

بهزاد دستى بر شانه‏ام زد و گفت:

«عاليه، پسر بهتر از اين نمى‏شود».

بعد رو به استاد كرد و گفت:

«هيچ اشكالى نمى‏شود از اين طرح گرفت؛ درست مى‏گويم استاد»؟

استاد در حالى كه دستى به روى ريش‏هاى جوگندمى‏اش مى‏كشيد، لبخندى زد و گفت:

«اين نشان مى‏دهد كه آقاى... تمرين زيادى داشته و به قول معروف، فوت كوزه‏گرى را آموخته».

شهرزاد رو به تو كرد و گفت:

«بهار! من جاى تو باشم، اين طرح را از آقاى... مى‏گيرم و قاب مى‏كنم».

من مثل برق گرفته‏ها، خودم را به طرح نزديك كردم و در حالى كه اضطراب در كلامم موج مى‏زد، گفتم:

«راستش من خودم همين قصد را دارم؛ فكر كنم بهار خانم اين اجازه را به من بدهد كه اين طرح را براى خودم نگه دارم».

همه نگاه‏ها به تو دوخته شد؛ تو آهسته از جاى خود بلند شدى و كنار من ايستادى و نگاهت را به طرح دوختى و بعد با يك لبخند شيرين رو به من كردى و گفتى:

«اين نتيجه زحمت شماست؛ پس لزومى ندارد براى داشتنش از من اجازه بگيريد؛ ولى اين طرح، از بهارى كه من هر روز در آيينه مى‏بينم، زيباتر و مهربان‏تر به نظر مى‏آيد. منظورم اين است كه من فكر مى‏كنم شما آن چيزى را كه دوست داشتيد ببينيد، كشيديد».

من نگاهم را از تو دزديدم تا راز دلم از پرده بيرون نيفتد؛ بى‏خبر از آن كه تو راز مرا مى‏دانستى. بعد از آن روز، من هر شب، ساعت‏ها به قابى كه تو در آن نشسته بودى، خيره مى‏شدم و بى‏كلام، با تو سخن مى‏گفتم و شنبه هر هفته، براى ديدن تو، بهار واقعى، لحظه شمارى مى‏كردم و هنگامى كه تو آراسته و متين وارد كلاس مى‏شدى، آرزو مى‏كردم كه اى كاش براى يك بار هم كه شده، با لبخندى، قلب منتظرم را از اين انتظار كشنده رهايى بخشى؛ اما تو سرد بودى؛ مثل هميشه و من هر روز در آتش عشقى كه از تو در دلم داشتم، مى‏سوختم.

تمام طول هفته را هم كار مى‏كردم و هم درس مى‏خواندم؛ به اميد اين كه شنبه از راه برسد و من يك بار ديگر بهارم را ببينم و تو با بى‏رحمى، تمام هفته مرا چشم انتظار گذاشتى. كاش مى‏توانستم انتظارم را به تصوير بكشم. صندلى خالى تو، قلبم را به درد مى‏آورد و خطوطى كه رسم مى‏كردم، بى‏اختيار به بى‏راهه مى‏رفت؛ گويى هيچ گاه قلم بر دست نگرفته بودم.

شنبه‏اى ديگر گذشت و تو نيامدى. نمى‏دانستم با دل بى‏طاقتم چه كنم تا اين كه آن شنبه از راه رسيد و من باز هم تنها به اميد ديدن تو وارد كلاس شدم؛ ولى باز هم تو را نديدم؛ خواستم باز گردم كه شهرزاد خود را به من رساند و نامه‏اى را به دستم داد و قبل از اين كه من چيزى بگويم، مرا به كنارى كشيد و گفت:

«اين را بهار داده تا به شما بدهم؛ راستش من...».

ديده اشكبار شهرزاد، دلهره عجيبى بر دلم انداخت. كاغذ تا شده‏اى را كه در دست داشتم، به آرامى باز كردم. بهار با دست خط خود برايم اين چنين نوشته بود:

«به بهارى كه خزان عمرش نزديك است، دل مبند و به خاطر من، مرا فراموش كن. دستانم نيز همچون نگاهم به زودى سرد مى‏شود؛ وقتى آن لحظه فرا رسد، گرمى عشق تو نيز نمى‏تواند سرما را از وجودم دور كند».

قطره اشكى كه از گوشه چشمم فرو افتاد، از ديد شهرزاد مخفى نماند. او نيز چون من اشك به ديده داشت. من بايد تو را مى‏ديدم و شهرزاد از نگاهم، همه چيز را خواند. مى‏دانستم كه او نيز چون من تو را دوست دارد. از او خواستم تا برايم بگويد چه بر سر تو آمده و او گفت كه بايد در جاى مناسب‏ترى با هم حرف بزنيم.

وقتى هر دو بر روى نيمكت پارك نشستيم، هيچ كدام جرأت حرف زدن نداشتيم تا اين كه شهرزاد سكوت را شكست و گفت:

«بهار، سرطان خون داره. دكترها گفتند كه چند ماه بيشتر زنده نمى‏مونه».

نمى‏خواستم چيزهايى را كه مى‏شنوم، باور كنم؛ نه، اين از توان من خارج بود. شهرزاد در حالى كه سعى مى‏كرد به چشمان اشكبار من نگاه نكند، به نقطه‏اى خيره شد و گفت:

«اون مى‏دونست كه شما عاشقش شديد؛ براى همين ديگر به كلاس نيومد و مى‏خواست شما فراموشش كنيد؛ ولى وقتى من به او گفتم كه شما همچنان منتظر برگشتن او هستيد، اين نامه را براى شما نوشت و از من خواست آن را به شما بدهم. او به من گفت: نبايد اين اتفاق مى‏افتاد؛ حالا هم دير نشده، فرهود نبايد منتظر من باشد».

حالا معنى آن نگاه‏هاى سردش را مى‏فهميدم. پشت آن چهره به ظاهر خشك و بى‏روح، يك فرشته، با قلبى مهربان به من لبخند مى‏زد و من آن لبخند را با چشمان خود ديده بودم وگرنه، چگونه مى‏توانستم آن را به تصوير بكشم. بهار مى‏خواست تنها باشد؛ وجود من او را آزار مى‏داد و من براى آرامش او، بايد ديدار دوباره او را براى هميشه فراموش مى‏كردم و امروز آمده‏ام تا اين نرگس‏ها را تقديم تو كنم. شهرزاد برايم گفته بود كه عاشق گل‏هاى نرگسى؛ بهار عشق بودى؛ پس چرا خزان شدى؟ بهار من! از درون خاك، جوانه بزن تا يك بار ديگر تو را ببينم.

سمانه اكبرى


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 8:49  توسط از دیار آشنا  | 
و اکنون حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محکمه تاريخ، در کنار فرات شهادت بدهد:
شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاريخ.
شهادت بدهد به نفع محکومان اين جلاد حاکم بر تاريخ.
شهادت بدهد که چگونه اين جلاد ضحاک، مغز جوانان را در طول تاريخ مي‌خورده است.با علي اکبر (ع) شهادت بدهد!
و شهادت بدهد که در نظام جنايت‌ و در نظامهاي جنايت چگونه قهرمانان مي‌مردند. با خودش شهادت بدهد!
و شهادت بدهد که در نظام حاکم بر تاريخ چگونه زنان يا اسارت را بايد انتخاب مي‌کردند و ملعبه حرمسراها مي‌بودند يا اگر آزاد بايد مي‌ماندند بايد قافله‌دار اسيران باشند و بازمانده شهيدان، با زينبش!
و شهادت بدهد که در نظام ظلم و جور و جنايت، جلاد جائر بر کودکان شيرخوار تاريخ نيز رحم نمي‌کرده است. با کودک شيرخوارش!
و حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محکمه جنايت تاريخ به‌ سود کساني که هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع مي‌مردند، شهادت بدهد.
اکنون محکمه پايان يافته است و شهادت حسين (ع) و همه عزيزانش و همه هستي‌اش با بهترين امکاني که در اختيار جز خدا هست، رسالت عظيم الهي‌اش را انجام داده است. دکتر علی شریعتی برای دیدن متن کامل اینجا را کلیک کنید

حسین(ع)

درس امام حسين‌(ع) و هر قهرمان شهيد ديگري اين است كه، در دنيا اصول ابدي عدالت، ترحم و محبت وجود دارد. هرگاه كسي براي اين صفات مقاومت كند، آن اصول هميشه در دنيا پايدار خواهد ماند. فردريك چمس

 

‌در مجالس عزاداري گفته مي شود كه حسين، براي حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگي مقام و مرتبة اسلام، از جان و مال و فرزند گذشت و زير بار استعمار و ماجراجويي يزيد نرفت. پس بياييد ما هم شيوة او را سرمشق قرار داده، از زير دستي استعمارگران خلاصي يابيم و مرگ با عزت را بر زندگي با ذلت ترجيح دهيم. موريس دو كبري

 

گرچه كشيشان ما هم از ذكر مصائب حضرت مسيح، مردم را متأثر مي‌سازند، ولي آن شور و هيجاني كه در پيروان حسين يافت مي‌شود در پيروان مسيح يافت نخواهد شد، گويا سبب اين باشد كه مصائب مسيح در برابر مصائب حسين مانند پر كاهي است در مقابل يك كوه عظيم پيكر. توماس ماساريك

  

براي امام حسين‌(ع) ممكن بود ،كه زندگي خود را با تسليم شدن به ارادة‌ يزيد نجات بخشد، ليكن مسئوليت پيشواي انقلابي اسلام اجازه نمي‌داد كه او ،‌ يزيد را به عنوان خليفه بشناسد. او خود را براي پذيرش هر ناراحتي و فشاري به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بني اميه آماده ساخت. واشنگتن ايرونيگ (مورخ مشهور آمريكايي)

 

من مسرورم با کسانی كه اين فداكار عظيم (امام حسين‌(ع) ) را از جان و دل ثنا مي‌گويند شريك هستم،‌هر چند كه 1300 سال از تاريخ آن گذشته است. ل. م. بويد

 

آيا قلبي پيدا مي‌شود كه سخن كربلا را بشنود و آغشته با حزن و اندوه نگردد؟ حتي غير مسلمانان نيز نمي‌توانند پاكي و صداقت روحي را در اين جنگ اسلامي انكار كنند. ادوارد براون (شرق شناس مشهور انگليس)

 

مهمترين درسي كه از تراژدي كربلا مي‌گيريم، اين است كه حسين (ع) و يارانش ايمان استوار به خدا داشتند. آنها با عمل خود ثابت كردند كه تفوق عددي در جايي كه حق با باطل روبرو مي‌‌شود، اهميت ندارد و پيروزي حسين‌(ع) با وجود اقليتي كه داشت باعث شگفتي من است. توماس كارلايل (فيلسوف و مورخ انگليسي)

 

من نمي‌فهم! اگر منظور امام حسين‌(ع) جنگ در راه خواسته‌هاي دنيايي بود،‌ چرا خواهران، زنان و اطفالش به همراه او بودند؟ پس عقل چنين حكم مي‌نمايد كه او فقط به خاطر اسلام فداكاري كرد. چارلز ديكنز (نويسنده نامدار انگليس)

 

هيچ نمونه‌اي از شجاعت را، بهتر از امام حسين‌(ع) به لحاظ فداكاري و تهورش در عالم نمي‌توان يافت. به عقيده من تمام مسلمين بايد از اين شهيد‌ي كه خود را در سرزمين عراق قربان كرد، سرمشق بگيرند و از آن پيروي نمايند. محمدعلي جناح (قائد اعظم پاكستان)

   

مسلمانان فلسطين ، كشمير و بوسني بايد بر سيره امام حسين (ع) عمل كنند. مرحوم بي نظير بوتو(نخست وزير اسبق پاكستان)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 9:11  توسط از دیار آشنا  | 

*رو سر بنه به بالين ، تنها مرا رها کن
                                                ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
*ماييم و موج سودا، شب تا به روز تنها
                                                خواهي بيا ببخشا ، خواهي برو جفا کن
*از من گريز تا تو ، هم در بلا نيفتي
                                                بگزين ره سلامت، ترک ره بلا کن
* ماييم و آب ديده ، در کنج غم خزيده
                                                بر آب ديده ما صد جاي آسيا کن
* خيره کشي است مارا ، دارد دلي چو خارا
                                                بکشد ، کسش نگويد :" تدبير خونبها کن"
* بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
                                                اي زرد روي عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
*دردي است غير مردن ، آن را دوا نباشد
                                                پس من چگونه گويم کاين درد را دوا کن؟
*در خواب، دوش، پيري در کوي عشق ديدم
                                                با دست اشارتم کرد که عزم سوي ما کن
* گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
                                                از برق اين زمرد ، هين ، دفع اژدها کن
 

مولانا
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:28  توسط از دیار آشنا  | 

کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید: « می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد:« از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.»
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد : « فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روزبه تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»
کودک ادامه داد: « من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت: « فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با ناراحتی گفت: «وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: « فرشته ات به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.»
کودک سرش را برگرداند و پرسید:« شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟»
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: « اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود.»
خداوند لبخند زد و گفت: « فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: « خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.»
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: « نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»

برگرفته از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 8:37  توسط از دیار آشنا  | 
من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

بعد ازاين با بي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم؛ کم که نه!
هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست

برای دیدن شعر کامل اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:39  توسط از دیار آشنا  | 


من مي خواستم تو به من عادت نكني من بهت عادت كردم

مي خواستم تو عاشق نباشي من عاشقت شدم

مي خواستم من برات مثل بقيه باشم تو برام از همه مهم تر شدي

مي خواستم تو سكوت نكني خودم سكوت كردم

مي خواستم تو هيچ وقت آزارم ندي من تا حد توانم آزارت دادم

مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم

مي خواستم تا هميشه بهم خوبي كني من بهت بدي كردم

مي خواستم بري دنبال زندگيت اما تو همه ي زندگيم شدي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:50  توسط از دیار آشنا  | 

و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد


شقايق گفت با خنده ؛

 نه بيمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش

 حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي

 نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز

 نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که

 زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش ميسوخت

تمام غنچه ها تشنه

و من بي تاب و خشکيده

تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته

به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود

ز آنچه زيرلب مي گفت

شنيدم سخت شيدا بود

نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود اما

طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد

از آن نوعي که من بودم

بگيرند ريشه آن را بسوزانند

براي دلبرش، آندم شفا يابد

چنانکه با خودش مي گفت

بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را

به دنبال گلش بوده

و يکدم هم نياسوده

که افتاد چشم او ناگه

به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد بسوي من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جدا کرد و به راه افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه  سر را رو به بالا و

تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي

هوا چون کوره آتش، زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام ميسوخت

به لب هايي که تاول داشت

 گفت اما چه بايد کرد

در این صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز دوايي نيست

و از اين گل که جايي نيست

خودش  هم تشنه بود اما

نمي فهميد حالش را

چنان مي رفت و

من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما

راه پايان کو؟؟

نه آبي  که

نسيمي در بيابان کو؟؟

وديگر داشت در دستش تمام جان من ميسوخت

که نا گه روي زانوهاي خود خم شد

دگر از صبر او کم شد

دلش لبريز ماتم شد

کمي انديشه کرد آنگه

مرا در گوشه اي ار آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت ...

زهم بشکافت ...

صداي قلب او گويي جهان را زير و رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هر جا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه ميگويم!!

به جاي آب خونش را

به من مي داد

و بر لب هاي او فرياد:

"بمان اي گل"

که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

و من ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 14:28  توسط از دیار آشنا  | 


(1)
زينب در حالى كه سبدى چوبى در دست داشت، پيش برادرش حسين آمد. ظرف را مقابل برادرش گذاشت و خودش رو به روى برادر نشست. حسين سربلند كرد و نگاهى به زينب انداخت. نگاهش پر از تشكر و مهربانى بود. زينب به چشمان حسين چشم دوخت. چشمان حسين او را ياد حسن مى‏انداخت. دلش تنگ شد. به ياد حسن افتاد. نفس بلندى كشيد. بعد از شهادت حسن، انگار حسين از هميشه تنهاتر بود. اين روزها خيلى در فكر بود. زينب دوست داشت به حسين بگويد: «حسين جان، دلم را آتش نزن. كمى هم بخند. بخند تا به ياد همه روزهاى خوب بيفتم؛» اما نگفت. لبخندى زد. خواست از غصه‏هاى حسين بكاهد، گفت: حسين جان، سختى‏هاى تو بيش‏تر است يا سختى‏هاى حضرت آدم(ع)؟
حسين آهى كشيد، به تيرك چوبى تكيه داد و گفت: خواهر، حضرت آدم بعد از جدايى از حوّا تازه به وصال رسيد؛ اما من به شهادت مى‏رسم.
دل زينب شكست. نفسش به سختى بالا آمد. ظرف خرما را كمى جلو راند و گفت: حسين جان، سختى‏هاى تو بيش‏تر است يا سختى‏هاى ابراهيم خليل؟
حسين به چشمان خواهرش نگاه كرد. باز هم با ديدن چشمان سياه او به ياد مادرش فاطمه افتاد. گفت: خواهر، آتش براى ابراهيم گلستان شد؛ اما آتش جنگ براى من سوزان مى‏شود.
زينب دلش شكست و چين ديگرى به چين‏هاى پيشانى‏اش اضافه شد. گفت: برادر گُلم، مصيبت تو بزرگ‏تر است يا مصيبت حضرت زكريا؟حسين نگاهى به آسمان انداخت. آسمان وسيع و آبى بود. دلش باز شد. به زكريا فكر كرد كه بدنش را با ارّه دو نيم كردند. گفت: خواهر جان، بدن زكريا را دفن كردند؛ اما بدان مرا زير سُم اسبان مى‏اندازند.
چشمان زينب سياهى رفت. فكر كرد هوا سنگين شده و نفس كشيدن برايش مشكل است. ديگر طاقت نداشت بشنود؛ اما دوست داشت برادرش را آرام كند و دلدارى دهد. گفت: حضرت يحيى چه؟ مصيبت‏هاى او بيش‏تر و بزرگ‏تر بود يا مصيبت‏هاى شما؟
حسين سرش را زير انداخت. گفت: به يحيى ظلم كردند و سرش را مظلومانه بريدند؛ اما خانواده‏اش را اسير نكردند؛ ولى وقتى من شهيد شوم، خانواده‏ام را به اسيرى مى‏برند.
بغض در گلوى زينب شكست؛ اما دوست نداشت جلوى برادرش اشك بريزد. غصه‏هاى برادرش به اندازه كافى زياد بود. پرسيد: مصيبت ايوب چه؟
حسين آه بلندى كشيد. به ياد زخم‏هاى ايوب افتاد. زخم‏هايى كه در مدتى كوتاه خوب شدند. گفت: خواهر جان، زخم‏هاى ايوب خوب شدند؛ اما زخم‏هاى من تمام شدنى نيستند.
زينب هر كار كرد نتوانست جلوى خودش را بگيرد. قطره‏اى اشك از گوشه چشمش جوشيد و برزمين افتاد. حسين قطره اشك را ديد. چقدر اين اشك‏ها بوى غصه‏هاى مادرش فاطمه را مى‏دادند.

(2)
شب بود. ستاره‏ها، وصله‏هاى هزار ساله آسمان، سر بيرون آورده بودند و صحراى كربلا را زير نظر داشتند. همه جا آرام بود. زينب از خيمه بيرون آمد. باد گرم كربلا به صورتش خورد. اطراف را نگاه كرد. خيمه‏ها زنده بودند و مى‏تپيدند. از داخل هر خيمه صدايى مى‏آمد: صداى حرف زدن، صداى نماز و دعا، صداى گريه، صداى بگو بخند... .
زينب چشمه شد و به طرف خيمه حسين جريان پيدا كرد. هنوز به خيمه نرسيده بود كه صدايى شنيد. صداى زوزه شمشير. صداى برخورد شمشير با چيزى. سربرگرداند. سايه اى در بيابان، كمى دورتر از خيمه‏ها، شمشيرش را به اطراف مى‏چرخاند. زينب سايه را شناخت. بوى حسين را از همه جا مى‏شناخت. چشمه به طرف سايه جارى شد. حسين شمشيرش را حركت مى‏داد و خارها را از زمين مى‏كَند و پراكنده مى‏كرد. صداى پاى چشمه را شنيد. سربرگرداند. چشمه از هميشه زلال‏تر بود. دست از حركت كشيد. زينب پرسيد: حسين جان، چه مى‏كنى؟
و دوست داشت بگويد: حسين جان، عزيزم، به خيمه‏ات برو استراحت كن؛ خسته‏اى، تشنه‏اى، فردا بايد شمشير بزنى، فردا بايد صحرا را از هواى شجاعتت پر كنى. چيزى نگفت و منتظر جواب ماند. حسين نگاه كرد به چروك‏هاى پيشانى زينب، به موهاى سپيد زينب كه از زير معجر بيرون زده و شب را سپيد كرده بودند. گفت: فردا بچه‏هاى من بايد با پاى برهنه روى اين خارها راه بروند.
زينب دلش فشرده شد و چشمه از جريان ايستاد. زينب تمام تاريخ را به فردا فكر كرده بود؛ به عاشورا. چشمه به اشك نشست. براى صدمين بار. براى هزارمين بار درتاريخِ زندگى‏اش. همه‏اش به خاطر فردا. به صورت پير و دردمند حسين نگاه كرد؛ به موهاى سپيد صورتش، به بازوان ستبرش كه پناهگاه زندگى بودند، به دست‏هاى مقاومش كه سايبان زندگى بودند، به چشم‏هاى درشتش كه چراغ زندگى بودند، به لب‏هاى خشكيده‏اش كه بوى بوسه‏هاى پيامبر مى‏دادند، بوى تشنگى مى‏دادند. حسين اشك‏هاى زينب را ديد. سر به زير انداخت. طاقت ديدن گريه او را نداشت. گفت: تو قافله سالار من هستى. مواظب باش جلوى دشمن گريه نكنى. نگذار بچه‏هاى من سيلى بخورند. تازيانه بخورند. فردا تو را به كوفه و شام خواهند برد.
صداى شمشير خارها را پراكند. چشمه از درد به خودش پيچيد. دريا توفانى شد.

س.حسینی ، مجله پرسمان،شماره۶،اسفند۸۱

حسین(ع)

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 15:29  توسط از دیار آشنا  | 

در مقابل مشکلات مانند هويج تخم مرغ يا قهوه عمل مي کنيم؟!
دختري از سختي هاي زندگي به پدرش گله مي کرد. از مبارزه خسته بود. نمي دانست چه کند. بلافاصله پس از اينکه يک مشکل را حل شده مي ديد مشکل ديگري سر راهش آشکار مي شد و قصد داشت خود را تسليم زندگي کند. پدر که آشپز ماهري بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولي تعدادي هويج، در دومي تعدادي تخم مرغ و در ديگري مقداري قهوه قرار داد و بدون اينکه حرفي بزند چند دقيقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بي صبرانه منتظر بود. تقريبا پس از 20 دقيقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هويج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجاني ريخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسيد: "عزيزم چه ميبيني؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هويج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هويجها نرم و لطيف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببويد. دختر دليل اين کار را سوال کرد و پاسخ شنيد: "دخترم هر کدام از آنها در شرايط ناگوار يکساني در آب جوش قرار گرفتند ولي از خود رفتارهاي متفاوتي بروز دادند. هويج هاي سخت و محکم، ضعيف و نرم شدند. پوسته هاي نازک و مايع درون تخم مرغها سخت شدند ولي دانه هاي قهوه توانستند ماهيت آب را تغيير دهند." سپس پدر از دخترش پرسيد: "حالا تو دخترم وقتي در زندگي با مشکلي رو به رو مي شوي مثل کدام يک رفتار مي کني؟ هويج، تخم مرغ يا قهوه؟!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:0  توسط از دیار آشنا  | 

 روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:مي آيد ‚ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگاه مي دارد و سرانجام روزي گنجشک بر شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند.

گنجشک هيچ نگفت. و خدا لب به سخن گشود. با من بگو از آن چه سنگيني سينه ي توست. گنجشک گفت: لانه ي محقري داشتم. آرامگاه خستگيهايم بود و سر پناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه ي محقرم؟ کجاي مملکت تو را گرفته بود؟ و سنگيني بغض راه گلويش را بست و سکوت کرد. سکوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پرگشودي. گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت : و چه بسيار بلاها که بواس